|
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ،
يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:47 توسط rostami
|
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود یکدیگر بدنبال خدا بگردیم.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 17:27 توسط rostami
|
بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:4 توسط rostami
|
براش دعا کنید
یادش هست خاطره هاش هست ولی یجور دیگه.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:43 توسط rostami
|
خداوندا!!!! خدوندا به بنده هات بياموز كه ارزش انسانها ربطي به قد مانتوهاشون نداره!!! خداوندا به بنده هاييت كه فكر ميكنن خداي سليقه هستن شعوري عطا بفرما كه بفهمن سليقه آدمها متفاوته!!! خداي مهربون به بنده هاي احمقت يه كم عقل بده!!! يا لا اقل بهشون پست نده!!! بزار خانوم خونه دار بمونن شايد بتونن آشپزهاي خوبي بشن!!! خداي نازنين به آدمي كه دو ساعت يه ريز و بي ترمز غيبت ميكنه بعد ميگه من از فلان مغازه خريد نميكنم چون شنيدم مالش شبهه داره يه جوري حالي كن كه اولا تا چيزي رو به چشم نديده باور نكنه دوما تصور نكنه خودش مريم مقدسه!!! خدايا به بند هاييت كه به راحتي يخ شكوندن!!! دل ميشكونن بگو سر نمازهاشون براي صاف و صيقلي شدن دلهاي مكدرشون دعا كنن!!! خدايا يه جوري به بنده هاي خودشيرينت بفهمون ديگه برا خدا نميشه خودشيريني كرد!!! خدايا بازم چيز مونده كه بهت بگم باشه تا پستهاي بعد ميترسم از آفريدن بنده هات پشيمون شي!!! .
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط rostami
|
دلها همانند بدن ها افسرده می شوند
پس برای شادابی دلها سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید ناتوانترین مردم کسی است که در دوستیابی ناتوان است و از او ناتوان تر کسی است که دوست های خود را از دست بدهد کسی را که نزدیکانش واگذارند بیگانه او را پذیرا می گردد دوری تو از کسی که خواهان توست سبب کم شدن بهره تو از دوستی با او می شود و گرایش تو به کسی که تو را نمی خواهد سبب خواری تو می شود از دست دادن حاجت بهتر است از درخواست کردن از نا اهل چه نیکوست تواضع ثروتمندان در برابر مستمندان برای به دست آوردن پاداش الهی و نیکوتر از آن خویشتنداری مستمندان در برابر ثروتمندان است به خاطر توکل به خدا خوابیدن همراه یقین بهتر است از نماز گذاردن با شک و تردید چقدر دو عمل با هم فرق می کنند عملی که لذتش می رود و کیفر آن باقی می ماند و عملی که رنج آن می گذرد و پاداشش ماندگار است روزی به دو قسم است آن که تو را می خواهد و آن که تو او را می خواهی کسی که طالب دنیاست مرگ هم او را می طلبد تا از دنیا بیرونش کند و کسی که طالب آخرت باشد دنیا او را می طلبد تا روزی او را به نحو کامل به او بپردازد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط rostami
|
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 توسط rostami
|
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط rostami
|
|
منوی اصلی
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
